Hoppa till innehåll
Home » عواملی که افراد “عادی” را به خشونت سوق می‌دهند: مطالعه‌ی از پویایی اجتماعی و دیدگاه‌های روان‌شناختی

عواملی که افراد “عادی” را به خشونت سوق می‌دهند: مطالعه‌ی از پویایی اجتماعی و دیدگاه‌های روان‌شناختی

  • av

نویسنده: شوکت علی نظری 

مقدمه
خشونت جمعی پدیده‌ای پیچیده و همیشگی در تاریخ بشر است که در اشکال مختلف در جوامع دیده می‌شود. این موضوع این پرسش مهم را مطرح می‌کند که چرا افراد عادی در چنین خشونت‌هایی شرکت می‌کنند. 
تحقیقات نشان داده‌اند که هیچ توضیح واحدی برای این پدیده وجود ندارد و برای درک آن باید از دیدگاه‌های مختلف استفاده کرد. این مقاله تلاش می‌کند با ساده‌سازی نظریه‌های اصلی و استفاده از مثال‌هایی مانند رواندا و هولوکاست، این پرسش را پاسخ دهد. (والر، ۲۰۰۲).


قابل یادآوری است که این نوشته خلاصه‌ای  از مقاله اصلی است و به موضوعات به صورت کلی اشاره کرده است. برای جزئیات بیشتری و دریافت تصویر بهتر از مدل ها مقاله اصلی را مطالعه کنید!
.
مروری کوتا بر مقاله 
این نوشته با مدلی از جیمز والر آغاز می‌شود، که توضیح می‌دهد چگونه افراد عادی ممکن است به سمت نسل‌کشی سوق داده شوند. سپس به عواملی مانند گرایش‌های درونی (مثل جذابیت خشونت) و تأثیرات ژنتیکی پرداخته می‌شود که می‌توانند احتمال رفتار خشونت‌آمیز را افزایش دهند. (والر، ۲۰۰۲)
.
در ادامه، نقش اطاعت از اقتدار با استفاده از مطالعه استنلی میلگرام بررسی می‌شود. همچنین آزمایش زندان استنفورد توسط فیلیپ زیمباردو نشان می‌دهد که چگونه شرایط و موقعیت‌ها می‌توانند رفتار انسان را تغییر دهند. علاوه بر این، مفاهیمی مانند انطباق و اطاعت (بر اساس مطالعات شلدون سولومون و همکاران) و تأثیر تحریک بر رفتار مورد بحث قرار می‌گیرند. در پایان، دیدگاه راجر پترسن مطرح می‌شود که چهار احساس اصلی، ترس، نفرت، خشم و رنجش را به عنوان انگیزه‌های اصلی مشارکت در خشونت قومی معرفی می‌کند.
.
در بخش پایانی، مطالعه دیدگاهی تعاملی بحث می‌شود که نشان می‌دهد خشونت نتیجه ترکیب عوامل مختلف است. همچنین، روش این مطالعه بر پایه مرور مطالعات پیشین و به‌کارگیری نظریه‌ها در مثال‌های واقعی است، نه یک روش تجربی مستقل.
.
۱.  عوامل گرایشی (روان‌شناختی، فرهنگی، بیولوژیکی)
.
۱.۱ جذابیت ذاتی شر
این مدل توضیح می‌دهد که چرا برخی افراد به سمت خشونت کشیده می‌شوند. طبق این دیدگاه، خشونت می‌تواند به دلیل برخی گرایش‌های درونی و منابع لذت باشد، نه فقط عوامل بیرونی. سه عامل اصلی شامل سادیسم، هیجان‌خواهی و خودخواه تهدیدشده هستند که هرکدام به نوعی رفتار خشونت‌آمیز را توضیح می‌دهند. (باومیستر و کمپبل، ۱۹۹۹)
.
الف: سادیسم
سادیسم به بیان ساده به معنای لذت بردن مستقیم از آسیب رساندن به دیگران است. این دیدگاه نشان می‌دهد که فرد ممکن است در ابتدا از خشونت احساس ناراحتی کند، اما با تکرار عمل، این احساس کاهش یافته و حتی به نوعی به لذت تبدیل می‌شود. این فرایند با نظریه «فرآیند مخالف» توضیح داده می‌شود، که بیان می‌کند واکنش اولیه فیزیولوژیکی منفی به‌تدریج جای خود را به یک احساس مثبت یا آرامش می‌دهد. با این حال، اکثر افراد به دلیل احساس گناه و همدلی به این مرحله نمی‌رسند. (باومیستر و کمپبل، ۱۹۹۹)
.
ب: هیجان‌خواهی
در این مدل، خشونت به عنوان راهی برای فرار از کسالت و تجربه هیجان در نظر گرفته می‌شود. برخی افراد، به‌ویژه جوانان، برای تجربه هیجان و شکستن قوانین به رفتارهای خطرناک یا خشونت‌آمیز روی می‌آورند. در این حالت، هدف اصلی آسیب رساندن نیست، بلکه یافتن تجربه‌ای هیجان‌انگیز است، و آسیب ممکن است به‌صورت ناخواسته رخ دهد. این رفتار بیشتر در افرادی دیده می‌شود که تمایل بالا به هیجان و کنترل پایین بر خود دارند. (باومیستر و کمپبل، ۱۹۹۹)
.
ج: خودخواه تهدیدشده( تهدید ایگو)
این مدل نشان می‌دهد که خشونت بیشتر در افرادی رخ می‌دهد که تصویر بسیار مثبتی از خود دارند اما این تصویر ناپایدار است (مانند افراد خودشیفته). وقتی این تصویر توسط دیگران مورد تهدید، انتقاد یا توهین قرار می‌گیرد، فرد ممکن است برای دفاع از خود به رفتار پرخاشگرانه روی آورد. بنابراین، برخلاف باور رایج، خشونت لزوماً از عزت نفس پایین ناشی نمی‌شود، بلکه می‌تواند نتیجه تهدید شدن یک خودپنداره بزرگ اما شکننده باشد. (باومیستر و کمپبل، ۱۹۹۹)
.
 ۱.۲. پیش‌زمینه ژنتیکی خشونت
.
بررسی در این بخش نشان می‌دهد که برخی عوامل ژنتیکی می‌توانند با رفتارهای خشونت‌آمیز مرتبط باشند، اما به‌تنهایی تعیین‌کننده نیستند. مطالعه‌ای نشان داده است که برخی ژن‌ها مانند MAOA و CDH13 در میان افرادی که مرتکب جرایم خشونت‌آمیز شدید شده‌اند، بیشتر دیده می‌شوند. این ژن‌ها بر نحوه عملکرد مغز، به‌ویژه در پردازش مواد شیمیایی و ارتباط بین سلول‌های عصبی، تأثیر می‌گذارند. ( تیحونین و همکاران، ۲۰۱۵)
.
ژن MAOA با فعالیت پایین می‌تواند بر نحوه پردازش دوپامین و سروتونین تأثیر بگذارد و باعث افزایش پرخاشگری، به‌ویژه در شرایطی مانند مصرف الکل یا مواد محرک شود. از سوی دیگر، اختلال در ژن CDH13 ممکن است ارتباط بین نورون‌ها را مختل کرده و کنترل تکانه را کاهش دهد. این ژن همچنین با اختلال ADHD مرتبط است که اغلب با مشکلات کنترل رفتار و افزایش رفتارهای ضد اجتماعی همراه است. (تیحونین و همکاران، ۲۰۱۵)
.
نکته مهم این است که این یافته‌ها بیشتر در مورد مجرمان خشونت‌آمیز صادق است و در میان مجرمان غیرخشونت‌آمیز دیده نشده است. همچنین برخلاف برخی مطالعات دیگر، این پژوهش نشان می‌دهد که ژن MAOA حتی بدون وجود سوءرفتار در دوران کودکی نیز می‌تواند با خشونت مرتبط باشد. (تیحونین و همکاران، ۲۰۱۵)
.
با این حال، پژوهش‌های دیگر تأکید می‌کنند که ژن‌ها به‌تنهایی باعث خشونت نمی‌شوند، بلکه نوعی آسیب‌پذیری زیستی ایجاد می‌کنند که در ترکیب با عوامل محیطی مانند سوءرفتار در کودکی می‌تواند منجر به رفتار پرخاشگرانه شود. بنابراین، این ویژگی ژنتیکی نباید به‌عنوان توجیهی برای رفتار مجرمانه در نظر گرفته شود، بلکه می‌تواند در ارزیابی مسئولیت فرد در نظام‌های حقوقی مورد توجه قرار گیرد. (گونزیله و اوپسوت، ۲۰۱۵)
.
۲ عوامل موقعیتی
.
۲.۱ اطاعت از اقتدار
.
یکی از عوامل مهمی که افراد را به انجام رفتارهای مضر یا خشونت‌آمیز سوق می‌دهد، اطاعت از اقتدار است. زمانی که فردی از یک مقام بالاتر دستور دریافت می‌کند، توانایی او برای مقاومت انتقاد یا پرسش از دستور کاهش می‌یابد. این موضوع می‌تواند به این دلیل باشد که فرد تصور می‌کند مقام بالاتر بهتر می‌داند، یا از پیامدهای منفی نافرمانی می‌ترسد. یکی از معروف‌ترین مطالعات در این زمینه که این تئوری را تقویت می‌کند آزمایش میلگرام است. (میلگرام، ۱۹۶۵)
.
این نظریه رابطه‌ای بین سه نقش را توضیح می‌دهد: صاحب مقام قدرت (X)، اجراکننده Y) و قربانی (Z). به‌طور ساده، اگر X به Y دستور دهد که به Z آسیب برساند. همچنان، رفتار Y بستگی به شرایط دارد؛ او ممکن است اطاعت کند یا مقاومت کند. در آزمایش میلگرام، پژوهشگر نقش اقتدار (X) را داشت، شرکت‌کننده نقش اجراکننده Y) را ایفا می‌کرد و «یادگیرنده» نقش قربانی (Z) را داشت که در صورت  اشتباه، یادگیرنده شوک الکتریکی دریافت می‌کرد. (میلگرام، ۱۹۶۵)
.
در این آزمایش، شرکت‌کنندگان تصور می‌کردند هدف بررسی تأثیر تنبیه بر یادگیری است. آن‌ها موظف بودند هر بار که یادگیرنده اشتباه می‌کند، شدت شوک را افزایش دهند. این وضعیت شرکت‌کنندگان را در یک تعارض اخلاقی قرار می‌داد؛ از یک طرف دستور اقتدار را داشتند و از طرف دیگر اعتراض و درد قربانی را می‌دیدند. (میلگرام، ۱۹۶۵)
.
نتایج نشان داد که میزان اطاعت به شرایط بستگی دارد. یکی از عوامل مهم، فاصله فیزیکی با قربانی بود؛ هرچه قربانی نزدیک‌تر بود، اطاعت کمتر می‌شد. همچنین وقتی مقام اقتدار حضور فیزیکی نداشت (مثلاً از طریق تلفن دستور می‌داد)، افراد بیشتر تمایل به نافرمانی داشتند. در نهایت، میلگرام نشان داد که اطاعت بیشتر تحت تأثیر شرایط و ساختار موقعیت است تا ویژگی‌های شخصیتی یا اخلاقی فرد. (میلگرام، ۱۹۶۵)
.
۲.۲ آزمایش زندان استنفورد
.
این مطالعه هم نشان میدهد که شرایط و موقعیت می‌توانند تأثیر بسیار قوی بر رفتار انسان داشته باشند. در این آزمایش، دانشجویان “سالم”(healthy) به‌صورت تصادفی به نقش «نگهبان» و «زندانی» تقسیم شدند. نتایج نشان داد که افراد خیلی سریع با نقش‌های خود سازگار شدند؛ نگهبانان رفتارهای خشن و اقتدارگرایانه نشان دادند و زندانیان دچار استرس شدید و حتی فروپاشی روانی شدند. برخی زندانیان نیز دچار «درماندگی آموخته‌شده» شدند، یعنی احساس کردند هیچ کنترلی ندارند و دست از مقاومت کشیدند. (زیمباردو و همکاران، ۱۹۷۳)
.
عوامل تقویت کننده 
الف: نقش لباس و هویت گروهی
یکی از عوامل مهم، استفاده از لباس فرم بود. لباس نگهبانان باعث تقویت حس قدرت و هویت گروهی می‌شد، در حالی که لباس زندانیان به‌گونه‌ای طراحی شده بود که فردیت آن‌ها را از بین ببرد و آن‌ها را شماره گذاری مشخص. همچنین استفاده از عینک آفتابی توسط نگهبانان باعث می‌شد تماس چشمی از بین برود و احساس فاصله و بی‌هویتی بیشتر شود. این شرایط باعث شد نگهبانان راحت‌تر رفتارهای خشن از خود نشان دهند. (زیمباردو و همکاران، ۱۹۷۳)
.
ب: ناشناس بودن، قدرت و انسان‌زدایی 
ناشناس بودن نقش مهمی در افزایش خشونت داشت. نگهبانان با پنهان کردن هویت خود (مثلاً با عینک و لباس فرم) راحت‌تر رفتارهای خشن را توجیه می‌کردند و آن را به نقش خود نسبت می‌دادند، نه به شخصیتشان. همچنین، صدا زدن زندانیان با شماره به‌جای نام، باعث شد آن‌ها کمتر به‌عنوان انسان دیده شوند. این فرایند «غیرانسانی‌سازی» باعث شد رفتارهای تحقیرآمیز و آزاردهنده آسان‌تر انجام شود. در مجموع، این مطالعه نشان می‌دهد که موقعیت و شرایط می‌توانند حتی افراد عادی را به رفتارهای شدید و غیرمنتظره سوق دهند. (زیمباردو و همکاران، ۱۹۷۳)
.
۲.۲.۳ نتیجه‌گیری فیلیپ زیمباردو درباره نقش موقعیت در رفتار انسان
.
زیمباردو نتیجه می‌گیرد که قدرت و شرایط محیطی می‌توانند افراد عادی را به انجام رفتارهای مضر سوق دهند. او با این دیدگاه که خشونت فقط ناشی از شخصیت بد افراد است مخالفت می‌کند و تأکید دارد که عوامل موقعیتی مانند اطاعت، ناشناس بودن، غیرانسانی‌سازی و پخش مسئولیت (diffusion of responsibility) نقش مهم‌تری دارند. (زیمباردو، ۲۰۰۳)
.
او همچنین به خطایی اشاره می‌کند به نام «خطای اساسی انتساب» (Fundamental Attribution Error) که در آن افراد رفتار دیگران را فقط به شخصیت آن‌ها نسبت می‌دهند و تأثیر شرایط موقعیتی را نادیده می‌گیرند. زیمباردو معتقد است این (FAE) یک خطای شناختی است و نه یک قضاوت دقیق. (زیمباردو، ۲۰۰۳)
.
شواهد از آزمایش میلگرام
زیمباردو با اشاره به آزمایش میلگرام نشان می‌دهد که افراد عادی می‌توانند تحت تأثیر اقتدار به دیگران آسیب بزنند. در این آزمایش، حدود دو سوم افراد تا سطح خطرناک شوک الکتریکی پیش رفتند. همچنین نتایج نشان داد که میزان اطاعت بسته به شرایط می‌تواند بسیار تغییر کند؛ مثلاً وقتی دیگران اطاعت می‌کردند، اطاعت افزایش می‌یافت و وقتی دیگران مقاومت می‌کردند، کاهش پیدا می‌کرد. این یافته‌ها نشان می‌دهد که شرایط بیش از شخصیت در رفتار افراد تأثیر دارد. (زیمباردو، ۲۰۰۳)
.
الف: عوامل تبدیل افراد عادی به عاملان خشونت
زیمباردو ده عامل مهم را معرفی می‌کند که باعث می‌شوند افراد به‌تدریج وارد رفتارهای مضر شوند:
۱.  داشتن توجیه یا ایدئولوژی
۲. تعهد/قراداد اولیه
۳. نقش، مثل نقش‌های اجتماعی (مثل سرباز یا معلم)
۴. قوانین سخت‌گیرانه
۵. تغییر زبان و ادبیات برای توجیه خشونت
۶. پخش مسئولیت.( diffusion of responsibility)
۷. شروع خشونت از قدم‌های کوچک
۸. افزایش تدریجی خشونت
۹. افزایش غیرمنطقی بودن اقتدار
۱۰. سخت بودن خروج از موقعیت
این عوامل باعث می‌شوند فرد بدون اینکه متوجه شود، به‌تدریج وارد رفتارهای خطرناک شود. (زیمباردو، ۲۰۰۳)
.
ب: دیدگاه موقعیت‌گرایی (Situationism)
زیمباردو تأکید می‌کند که رفتار انسان بسیار انعطاف‌پذیر است و افراد نه کاملاً خوب هستند و نه کاملاً بد، بلکه بسته به شرایط می‌توانند هر دو نوع رفتار را نشان دهند. او با استفاده از استعاره «بشکه سرکه» توضیح می‌دهد که همان‌طور که یک محیط بد می‌تواند خیار تازه را به ترشی تبدیل کند، شرایط اجتماعی نیز می‌توانند افراد عادی را تغییر دهند. (زیمباردو، ۲۰۰۳)
.
در نهایت، او نتیجه می‌گیرد که عوامل ساده‌ای مانند نقش‌ها، قوانین، اقتدار، فشار گروهی، ناشناس بودن و نمادهای قدرت می‌توانند به‌شدت رفتار انسان را تغییر دهند و افراد را به انجام کارهایی سوق دهند که در شرایط عادی انجام نمی‌دهند. (زیمباردو، ۲۰۰۳)
.
۲.۲.۴ همنوایی و اطاعت
.
این مدل توضیح می‌دهد که چگونه همنوایی (conformity) و اطاعت (obedience) می‌توانند به رفتارهای خشونت‌آمیز منجر شوند. همنوایی یعنی فرد رفتار خود را با گروه هماهنگ می‌کند تا پذیرفته شود و از تنبیه دور بماند، در حالی که اطاعت به معنای پیروی از دستور افراد دارای قدرت و جایگاه بالاتر است. هر دو می‌توانند باعث شوند افراد کارهایی انجام دهند که در حالت عادی انجام نمی‌دادند. ( شیلدوم، ۲۰۰۸)
.
الف: انواع همنوایی و اطاعت
.
یکی از انواع مهم، همنوایی بر اساس قدرت است که در آن افراد برای گرفتن پاداش یا جلوگیری از تنبیه، با گروه همراه می‌شوند. به همین شکل، اطاعت نیز می‌تواند به دلیل ترس از مجازات یا امید به پاداش اتفاق بیفتد. (شیلدوم، ۲۰۰۸)
.
۱. گروه‌اندیشی (Groupthink)
گروه‌اندیشی زمانی رخ می‌دهد که اعضای یک گروه، به‌جای تفکر انتقادی، از تصمیمات گروه پیروی می‌کنند. آن‌ها ممکن است به دلیل وفاداری، اعتماد به رهبر یا ترس از مخالفت، سکوت کنند. این وضعیت می‌تواند منجر به تصمیم‌های اشتباه و حتی فاجعه‌بار شود، چون دیدگاه‌های متفاوت بررسی نمی‌شوند. (شیلدوم، ۲۰۰۸)
.
۲. حالت عامل (Agentic Mode)
این مدل پشنهاد میکند که افراد می‌توانند در دو حالت رفتار کنند: حالت خودمختار، که در آن بر اساس اخلاق شخصی تصمیم می‌گیرند و بیشتر مربوط به زندگی شخصی فرد می‌شود، و حالت عاملی، که در آن خود را فقط اجراکننده دستورات می‌بینند. در حالت عاملی، افراد احساس مسئولیت کمتری دارند و راحت‌تر دستورهای نادرست را اجرا می‌کنند. این موضوع در مطالعات میلگرام و دیگر پژوهش‌ها نیز دیده شده است. (شیلدوم، ۲۰۰۸)
.
همچنین، وقتی افراد پیامد رفتار خود را مستقیم نبینند یا فاصله آن‌ها با قربانی بیشتر باشد، احتمال اطاعت و انجام خشونت افزایش می‌یابد. (شیلدوم، ۲۰۰۸)
.
۳. نظریه کاهش گزینه‌ها
فشارهای اجتماعی مانند فقر و کمبود آموزش می‌توانند توانایی افراد برای انتخاب رفتارهای دیگر را محدود کنند. در چنین شرایطی، افراد بیشتر به رهبران وابسته می‌شوند و احتمال اطاعت آن‌ها افزایش می‌یابد. همچنین، اگر افراد باور کنند که رفتارشان مشروع یا اخلاقی است، احتمال خشونت بیشتر می‌شود. رهبران نیز ممکن است با ایجاد دشمن فرضی یا استفاده از تعصب، خشم گروه را به سمت دیگران هدایت کنند. (شیلدوم، ۲۰۰۸)
.
۲.۲.۵ پرایمینگ (Priming)
.
پرایمینگ به این معناست که نشانه‌های محیطی می‌توانند افکار خاصی را در ذهن فعال کنند و این افکار بر قضاوت و رفتار فرد تأثیر بگذارند. به‌عبارت ساده، چیزهایی که در محیط می‌بینیم یا تجربه می‌کنیم می‌توانند ناخودآگاه طرز فکر و تصمیم‌گیری ما را شکل دهند(لیورچ و راینه، ۲۰۱۱).
.
این فرایند در سه مرحله اتفاق می‌افتد:
در مرحله اول، فرد در معرض یک «محرک» (prime) قرار می‌گیرد که باعث فعال شدن برخی افکار در ذهن می‌شود. در مرحله دوم، فرد این افکار را به اشتباه به‌عنوان واکنش طبیعی خود در نظر می‌گیرد، بدون اینکه بداند این افکار از محیط تأثیر گرفته‌اند. در مرحله سوم، این افکار برای پاسخ دادن به موقعیت استفاده می‌شوند و می‌توانند بر قضاوت، تصمیم‌گیری و رفتار فرد تأثیر بگذارند (لیورچ و راینه، ۲۰۱۱).
.
پرایمینگ می‌تواند به شکل‌های مختلفی ظاهر شود:
.
الف: پرایمینگ ادراکی (Construal) یعنی فرد سعی می‌کند یک موقعیت یا شخص را تفسیر کند.
ب: پرایمینگ رفتاری: فرد تصمیم می‌گیرد چه کاری انجام دهد.
ج: پرایمینگ هدف: فرد به این فکر می‌کند که چه چیزی می‌خواهد.
در همه این موارد، افکاری که به‌طور ناخودآگاه فعال شده‌اند می‌توانند رفتار فرد را هدایت کنند و در برخی شرایط حتی به رفتار پرخاشگرانه منجر شوند( لیورچ و راینه، ۲۰۱۱).
.
مدل کلی پرخاشگری و پرایمینگ
.
همچنین، مطالعات نشان می‌دهند که دیدن سلاح می‌تواند افکار پرخاشگرانه را فعال کند. طبق «مدل کلی پرخاشگری»، وجود سلاح در محیط می‌تواند باعث شود افراد موقعیت‌ها را تهدیدآمیزتر تفسیر کنند و در نتیجه احتمال رفتار خشونت‌آمیز افزایش یابد. به‌عبارت ساده، حتی دیدن یک سلاح می‌تواند فرد را بیشتر مستعد پرخاشگری کند، چون این ارتباط در حافظه شخص شکل گرفته است. ( بنیامین و همکاران، ۲۰۱۶؛ و لیورچ و راینه، ۲۰۱۱۱)
.
۲.۲.۶ نظریه راجر پترسن
.
پترسن چهار احساس اصلی را به‌عنوان دلایل مشارکت افراد در خشونت قومی معرفی می‌کند: ترس، نفرت، خشم و رنجش. این دیدگاه نشان می‌دهد که احساسات نقش مهمی در شکل‌گیری رفتارهای خشونت‌آمیز دارند، به‌ویژه در شرایط بی‌ثباتی اجتماعی و سیاسی. (پترسن، ۲۰۰۲)
.
الف: ترس (Fear)
ترس زمانی ایجاد می‌شود که امنیت از بین برود، مثلاً در شرایطی که حکومت ضعیف شود یا نظم اجتماعی فرو بپاشد. در چنین وضعیتی، افراد بیشتر نگران امنیت خود می‌شوند و ممکن است برای دفاع از خود به خشونت روی بیاورند. معمولاً هدف خشونت، گروهی است که به‌عنوان بزرگ‌ترین تهدید دیده می‌شود. (پترسن، ۲۰۰۲)
.
ب: رنجش (Resentment)
رنجش زمانی شکل می‌گیرد که افراد احساس کنند جایگاه گروهشان ناعادلانه است. تغییرات سیاسی یا اجتماعی می‌تواند این احساس را تقویت کند، به‌ویژه وقتی جایگاه گروه‌ها در جامعه تغییر کند. در این حالت، خشونت معمولاً به سمت گروهی هدایت می‌شود که از نظر موقعیت اجتماعی بالاتر است اما قابل سرکوب به نظر می‌رسد. (پترسن، ۲۰۰۲)
.
ج: نفرت (Hatred)
نفرت معمولاً از درگیری‌های طولانی‌مدت و تاریخی بین گروه‌ها شکل می‌گیرد. وقتی کنترل و محدودیت‌های اجتماعی از بین می‌رود، این نفرت می‌تواند به خشونت تبدیل شود. هدف خشونت در این حالت معمولاً گروهی است که در گذشته بارها مورد دشمنی و حمله قرار گرفته است. (پترسن، ۲۰۰۲)
.
د: خشم (Rage)
خشم نتیجه انباشته شدن ناکامی‌ها و فشارهای طولانی‌مدت است. برخلاف ترس یا نفرت که هدف مشخص‌تری دارند، خشم بیشتر یک واکنش احساسی شدید و ناگهانی است که باعث می‌شود افراد بدون هدف مشخص به دیگران حمله کنند. (پترسن، ۲۰۰۲)
.
۲.۳ تعامل‌گرایی (ترکیب عوامل فردی و موقعیتی)
.
حسلام و رایشر معتقدند که رفتار انسان فقط نتیجه شخصیت فرد یا فقط شرایط محیطی نیست، بلکه از تعامل بین این دو شکل می‌گیرد. یعنی هم فرد و هم موقعیت در طول زمان بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند و تغییر می‌کنند. آن‌ها همچنین با این ایده که افراد بدون فکر مرتکب خشونت می‌شوند مخالفت می‌کنند و می‌گویند که افراد اغلب با باور و انگیزه عمل می‌کنند و آن را به سه دینامیک تقسیم  می‌کند. (حسلام و رایشر، ۲۰۰۷)
.
دینامیک اول: چه افرادی جذب گروه می‌شوند؟
افرادی که به گروه‌های افراطی جذب می‌شوند معمولاً ویژگی‌هایی مانند اقتدارگرایی، تمایل به سلطه، پرخاشگری یا خودشیفتگی بیشتری دارند. این افراد بیشتر به ساختارهای سلسله‌مراتبی علاقه دارند و به همین دلیل، گروه‌هایی را انتخاب می‌کنند که با باورها و ویژگی‌های شخصیتی آن‌ها هماهنگ باشد. (حسلام و رایشر، ۲۰۰۷)
.
دینامیک دوم: عضویت در گروه چگونه افراد را تغییر می‌دهد؟
وقتی افراد وارد یک گروه می‌شوند، به‌تدریج خود را با آن گروه همانندسازی می‌کنند. آن‌ها شروع می‌کنند خود را بر اساس هویت گروه تعریف کنند و نگرش‌ها و رفتارهایشان به هنجارهای گروه نزدیک‌تر می‌شود. در این حالت، باورهایی مانند تعصب یا پیش‌داوری که قبلاً پنهان بوده، ممکن است آشکار و تقویت شود، به‌ویژه اگر گروه آن‌ها را تأیید کند. (حسلام و رایشر، ۲۰۰۷)
.
دینامیک سوم: چه زمانی دیدگاه‌های اقتدارگرایانه قدرت می‌گیرند؟
دیدگاه‌های افراطی زمانی قدرت می‌گیرند که افراد با این باورها بتوانند نماینده گروه شوند، به‌ویژه در شرایط بحرانی. در چنین شرایطی، این افراد ممکن است به رهبران تبدیل شوند و رفتارهای خشونت‌آمیز یا سرکوبگرانه را به‌عنوان امری طبیعی و قابل قبول معرفی کنند. قدرت آن‌ها زمانی بیشتر می‌شود که محیط اجتماعی نیز از این دیدگاه‌ها حمایت کند. (حسلام و رایشر، ۲۰۰۷)
.
۳.‌بکارگیری نظریه‌ها در مورد نسل‌کشی رواندا 
.
نسل‌کشی رواندا در سال ۱۹۹۴ طی حدود سه ماه رخ داد و حدود ۵۰۰ هزار غیرنظامی توتسی کشته شدند. این رویداد یک پروژه دولتی بود که در آن جامعه رواندا توسط نخبگان به‌راحتی دستکاری شد و در نتیجه بسیاری از مردم عادی نیز در کشتار مشارکت کردند. (استراوس، ۲۰۰۷)
.
بر اساس تحقیقات پس از رویداد، افراد عادی که شرکت کرده بودند دلایل مختلفی برای مشارکت در خشونت بیان کردند، از جمله اجبار درون‌گروهی، ترس، اطاعت، انتقام، خشم، غارت و رقابت‌های شخصی.
در میان اینها مهم‌ترین دلایل گزارش‌شده «ترس و فشار اجتماعی» بود؛ برخی از ترس‌ها از جمله مجازات دولتی یا پیشگیری ازحمله گروه‌های طرف مقابل، و برخی به دلیل خشم ناشی از ترور رئیس‌جمهور، وارد خشونت شدند. (استراوس، ۲۰۰۷)
.
این عوامل با چند نظریه مانند اطاعت از قدرت، «معضل امنیتی» و فرصت‌طلبی همخوانی دارد. تمرکز این تحلیل بیشتر بر عوامل موقعیتی و زمینه‌ای است تا ویژگی‌های شخصیتی افراد، زیرا بررسی ویژگی‌های فردی نیازمند مطالعه عمیق‌تر در سطح روان‌شناختی است که بخاطر نبود منابع کافی به در این بخش نمی‌پردازم. (استراوس، ۲۰۰۷)
.
۳.۱ اعمال کردن نظریه اطاعت از قدرت در نسل‌کشی رواندا
.
اطاعت از قدرت نقش مهمی در مشارکت مردم داشت و بسیاری از افراد به دلیل اجبار یا فشار اجتماعی مجبور به شرکت در خشونت شدند. گزارش‌ها نشان می‌دهد برخی افراد فقط برای «اطاعت از مقام‌ها» وارد کشتار شدند. همچنین رادیوها مردم را به دفاع از ملت هوتو و حمله به توتسی‌ها تشویق می‌کردند. این وضعیت با نظریه اطاعت میلگرام همخوانی دارد که در آن افراد تحت فرمان قدرت، به دیگران آسیب می‌زنند. (استراوس، ۲۰۰۷)
.
۳.۲ اعمال کردن نظریه هویت گروهی و همرنگی//
.
ساختار سنتی اقتدارگرای رواندا و نظام پادشاهی تاریخی، همراه با فرهنگ قوی هویت گروهی، باعث شد افراد خود را بر اساس قبیله و گروه تعریف کنند. این شرایط فشار اجتماعی برای همرنگی ایجاد کرد و مشارکت در خشونت را افزایش داد. همچنین گروه‌های شبه‌نظامی مانند interahamwe افراد را برای پیوستن تحت فشار قرار می‌دادند و بسیاری اعتراف کردند که بدون این فشارها وارد خشونت نمی‌شدند. (استراوس، ۲۰۰۷ و فلیچر ۲۰۰۷)
.
۳.۴ اعمال نظریه کاهش گزینه‌ها//
.
طبق نظریه کاهش گزینه‌ها، زمانی که افراد انتخاب‌های محدودی دارند، بیشتر به قدرت و راهنمایی دیگران وابسته می‌شوند. در رواندا بسیاری از مردم احساس می‌کردند مقاومت خطرناک‌تر از مشارکت است. همچنین فقر و فرصت غارت یا تصاحب زمین نیز انگیزه‌ای برای برخی افراد بود. (استراوس، ۲۰۰۷ و فلیچر ۲۰۰۷)
.
۳.۴ اعمال نظریه کسب قدرت و تعامل‌گرایی//
در طول نسل‌کشی، برخی افراد تلاش کردند قدرت و نفوذ خود را افزایش دهند و با تشکیل گروه‌های شبه‌نظامی جایگاه خود را تقویت کنند. در این شرایط، افراد حاشیه‌ای نیز توانستند به رهبران محلی تبدیل شوند و خشونت را عادی‌سازی کنند، که با نظریه تعامل‌گرایی و تغییر نقش‌های اجتماعی در بحران‌ها همخوانی دارد. (. (استراوس، ۲۰۰۷ و فلیچر ۲۰۰۷)
.
۳.۵ اعمال نظریه انسان‌زدایی//
انسان‌زدایی نقش مهمی در تسهیل خشونت داشت، به‌طوری که توتسی‌ها در تبلیغات به‌عنوان «حشرات» و «غیرانسان» معرفی می‌شدند. رسانه‌ها مردم را به شناسایی و حمله به دشمن تشویق می‌کردند و این امر خشونت را در ذهن افراد عادی قابل توجیه می‌کرد. این روند با نظریه زیمباردو درباره اثر انسان‌زدایی بر رفتار خشونت‌آمیز همخوان است
 (استراوس، ۲۰۰۷ و فلیچر ۲۰۰۷)
.
۳.۶ اعمال نظریه معضل امنیتی//
معضل امنیتی نیز در رواندا نقش داشت، زیرا ترس از تهدید گروه RPF و تبلیغات گسترده باعث شد بسیاری از هوتوها احساس کنند باید برای بقا دست به خشونت بزنند. این احساس ناامنی و ترس، مشارکت در خشونت را تقویت کرد و نشان می‌دهد که نظریه معضل امنیتی تا حد زیادی در این مورد قابل کاربرد است. (. (استراوس، ۲۰۰۷)
.
۴. اعمال نظریه‌ها در مورد هولوکاست 
.
شخصیت نازی‌ها، به‌ویژه نظریه «نازی‌های دیوانه»، بسیار مورد بحث بوده است. برخی معتقدند هولوکاست توسط تعداد کمی افراد روان‌پریش یا ذاتاً شرور انجام شده است. به‌عنوان مثال، رودولف هس به‌عنوان فردی «بین عجیب و دیوانه» توصیف شده است. (والر، ۲۰۰۲. ص ۶۱)
.
با این حال، دیدگاه روان‌پزشک هنری دیکس نشان می‌دهد که نازی‌ها ممکن است دارای ساختار شخصیتی ناپخته و کودکانه بوده باشند که در آن تمایلات روانی به شکل الگوهای سادومازوخیستی شکل گرفته است. این ساختار با روابط پیچیده با والدین، به‌ویژه پدر، و ویژگی‌هایی مانند پرخاشگری، خودشیفتگی دفاعی و احساس گناه سرکوب‌شده همراه است. (والر ۲۰۰۲)
.
برخی از این ویژگی‌ها با عوامل شخصیتی یا «عوامل ذاتی» همخوانی دارد. برای مثال، «شخصیت ناپخته» می‌تواند به مشکلات رشد عاطفی در کودکی اشاره داشته باشد. این موضوع با تحقیقات ژنتیکی مانند نقش ژن MAOA در پرخاشگری مرتبط است، به‌ویژه زمانی که فرد در کودکی با بدرفتاری مواجه شده باشد. ( تیحونین، ۲۰۱۵: گونزلیس و اوپسوت، ۲۰۱۵)
.
همچنین عبارت «الگوی سادومازوخیستی» می‌تواند به تمایلاتی اشاره داشته باشد که در آن فرد از آسیب رساندن به دیگران لذت می‌برد، موضوعی که با دیدگاه بومایستر و کمپبل درباره رفتارهای خشونت‌آمیز همخوانی دارد یه ویژه سادیسم. ( باومستر و کمپبل ۱۹۹۹)
.
عبارت «خشونت نسبت به نمادهای یک والد سرکوب‌شده» می‌تواند به فرایند قربانی‌سازی (scapegoating) و انتقال خشم اشاره داشته باشد. همچنین «خودشیفتگی دفاعی» ممکن است نشان‌دهنده احساس برتری و تلاش برای محافظت از خود در برابر ناامنی‌های روانی باشد که با مفهوم «تهدید خود» مرتبط است. (باومستر و کمپبل ۱۹۹۹)
.
با این حال، این تفسیرها تنها برداشت‌هایی از منابع ثانویه هستند و واقعیت رفتار انسان‌ها پیچیده‌تر از یک مدل شخصیتی واحد است. با این وجود، این بخش نشان می‌دهد که نظریه‌های مبتنی بر ویژگی‌های شخصیتی می‌توانند تا حدی در توضیح رفتار برخی عاملان خشونت جمعی به کار روند.
.

۵. نتیجه گیری 
.
این مقاله چندین مدل نظری برگرفته از پژوهش‌های تجربی و آزمایشی را بررسی کرد. با توجه به پیچیدگی عوامل موقعیتی، شخصیتی و تعامل‌گرایانه که منجر به خشونت می‌شوند، هیچ نظریه واحدی قادر به توضیح کامل این پدیده نیست. بنابراین، برای درک بهتر اینکه چرا انسان‌های  عادی مرتکب خشونت و نسل‌کشی می‌شود، باید هر سه بعد موقعیتی، شخصیتی و تعامل‌گرایانه به‌طور هم‌زمان در نظر گرفته شوند.
.
با وجود ساده‌سازی مدل‌های نظری، می‌توان نتیجه گرفت که بسیاری از نظریه‌های مطرح‌شده برای فهم سازوکارها و انگیزه‌های خشونت جمعی قابل استفاده هستند. نظریه‌هایی مانند اطاعت از قدرت و همرنگی توضیح می‌دهند که چگونه افراد عادی ممکن است تحت فرمان یا فشار اجتماعی در خشونت مشارکت کنند. همچنین مفاهیمی مانند عادی‌سازی خشونت، فرصت‌طلبی، کسب قدرت و انسان‌زدایی نشان می‌دهند که افراد چگونه خشونت را توجیه یا تسهیل می‌کنند.
.
علاوه بر این، مدل معضل امنیتی توضیح می‌دهد که چگونه تهدیدهای ادراک‌شده می‌توانند به خشونت پیشگیرانه یا تلافی‌جویانه منجر شوند. بسیاری از این عوامل در نسل‌کشی رواندا دیده می‌شوند. در حالی که برخی نظریه‌های شخصیتی بیشتر برای توضیح رفتار عاملان هولوکاست به کار رفته‌اند، با این وجود این مدل‌ها در کنار هم نشان می‌دهند که خشونت جمعی نتیجه تعامل عوامل مختلف است.
.
نکته مهم این است که نظریه‌های موقعیتی، شخصیتی و تعامل‌گرایانه در یک نقطه مشترک هستند: همه آن‌ها سازوکارهایی را توضیح می‌دهند که افراد را به خشونت سوق می‌دهد. تفاوت اصلی آن‌ها در منشأ این عوامل است؛ برخی از موقعیت، برخی از ویژگی‌های شخصیتی و برخی از ترکیب هر دو ناشی می‌شوند.
.
در نهایت، این مطالعه بیشتر بر عوامل موقعیتی تمرکز داشتند و تنها تا حدی به عوامل شخصیتی و تعامل‌گرایانه پرداخته است. بنابراین پژوهش‌های آینده می‌توانند به‌طور عمیق‌تر به نقش ویژگی‌های شخصیتی عاملان خشونت، به‌ویژه در رواندا، بپردازند.